برسامبرسام، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

برسام اين مرد كوچك

عكس يعني خاطره

هر چند وقت يه بار آقا برسام دلش هواي لباسهاي ني ني برسامو ميكنه و ميره سراغ اونا ... يعني يه روز كامل با اونا مشغوله .... دوست داره همشو پرو كنه ... يكي يكي مي آره كه تنش كنم و چه كيفي ميكنه وقتي ميبينه اونا براش كوچيكن و من كه ميگم پسرم ديگه بزرگ شده ، واسه خودش اقايي شده ، زود ميگه من مثل بابا بزرگ شدم و...  عجب تيپي زده .... ...
14 بهمن 1392

اين نيز بگذرد ........

يازدهم آذر ماه 92.... خداحافظي با شير ماماني بنام او كه عشقش بي انتها ، مهرش بي پايان و رحمتش بي كران است . ا ين روزا برسام و ماماني يه مرحله سختي رو گذروندن ،  مرحله اي كه با وجود سختي هاي زيادش    چون نشانه اي از بالندگي و پرورش پسر عزيزمونه باز لذتي شيرين بود ... ششم اسفند ماه نود حدود ساعت 11 صبح بود كه پسر مهربون ماماني اولين شيرشو  تو بغل گرم ماماني خورد و حالا 11 آذر ماه نود و دو حدود ساعت 9/30 قرار شد آقا برسام اخرين شيرشو بخوره ...اينو كه ميگم ، مطمئن بودم روزاي سختي پيش رومونه .. ولي كاريست كه بايد ميشد ... دلم براي اين روزا خيلي تنگ ميشه ، هميشه عاشق لحظاتي بودم كه شير ميخوردي و زل ميزدي ...
16 آذر 1392

يك روز پاييزي با برسام

پسرم از وقتي كه اومدي ... ... و هر روز فكر ميكنم امروز نهايت عشق است اما ... فردا مي آيد و من خدا را سپاس مي گويم از اين نعمت عظيم مادر بودنم . لحظه ايست آن لحظه ، ان لحظه كه تو مرا با تمام وجود نازنينت طلب ميكني و اين براي من و تو نهايت عشق است . صبحگاه شنيدن آوايي از كلمات شيرينت ، لبخند مهربانت ،هر روز باليدنت ، هم بازي شدن با تو ... اينها همه و همه براي من تكرار نشدني است . تو در هر صورت برايم شيريني ، برسام تو روز به روز بزرگتر  ، باهوش تر ، قوي تر ، جانانه تر و شيرين تر ميشي . پسر فوق العاده مودب و تر و تميزي هستي ، حساسيت عجيبي داري وقتي خدايي نكرده لباسات خيس و يا كمي كثيف شده باشن ... روابط عمومي خيل...
13 آبان 1392